تبليغاتX
مزامیر من !




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


مزامیر من !

وقتی هم زبون نباشه وقتی هم درد نباشه تو توی خودت میریزی تو پر میشی تو سرریز میشی بعد صدات ضعبف میشه بعد کم کم خفه میشی بعد میبینی که آره همینه! همه خفه بودنت رو میخوان

میمیری و بعد از هفتاد سنگ قبر حس میکنی که شاید  راه حل توی مسیر کج باشه....

ساعتت رو محکم به دستت میبندی و زمان رو از دست میدی

انقدر فکر میکنی که مغزت تلخ میشه ...نمیدونم چرا یاد قهوه اسپرسو بدون شکر افتادم !

باران میبارد امشب...

خدایا بزن پاکم کن !

امشب باز برای هزارمین بار این سیب گاز زده رو دور انداختم ... کمک کن دیگه این سیب پر از کثافت رو برندارم و گاز نزنم .... خدایا من که دوسش ندارم پس چرا ؟!

بی تفاوتی ! چقدر خوبه که هیچکس برام مهم نیست و چقدر خوبه که همه ی آدما حوصلم رو سر میبرن و چقدر خوبه که خودخواهم و چقدر خوبه که فراریم و چقدر خوبه که دیگه نه حوصلم به خونه و آدماش میرسه نه به اون مدرسه ی لعنتی ! اه !لعنت !

قرار افسردگی بگیرم ؟ نه گرفتم

قرار دیوونه بشم ؟ پس زود تر لطفا

قرار بمیرم ؟ (آغوشت و به غیر من به روی هیشکی وا نکن)

 مگه من چه مریضی دارم ؟ آخه از اول مهر هر وقت این مدیر معاونای عوضی میبیننم ازم میپرسن بهتری ؟! نه نیستم / مگه میشه حالت از همه چی بهم بخوره و خوب باشی

دارم موفق میشم کم کنم ! اون شاد بودنای الکی رو واسه شاد بودن بقیه ! اون دلقک بازیای مسخره رو واسه خندیدن بقیه !

یکی ! یعنی یه همکلاسی با حالت پوز؟پوس؟خند زل زد تو چشام و گفت امسال اخلاقت خوب شده یعنی با همه میجوشی فکر کنم آخر خدا اون غرور مسخره ی تو رو له کرد! جوابش :اون موقع فقط نگاش کردم .ولی اینجا جوابش رو میدم ! آخه احمق اگه من پارسال با همه نمیپریدم واسه این بود که آدما واسم مهم بودن و ارزش داشتن ولی الان............

مثل اینکه سرنوشت بمب های تنهاییش رو توی من کار گذاشته ! این بمب ها یکی یکی منفجر میشه و کم کم نابودم میکنه....!

یکی از مزخرف ترین کارای زندگیم شده سرگرمیم! باورت نمیشه روزی چقدر درس میخونم!

زندگی یعنی زخم هایی که مثل همیشه

زندگی یعنی زخم هایی که مثل هنوز

راحتم بگذارید!

راحتم بگذارید!

راحتم بگذارید!

ر---ت--  گ--ی--!

 

 

*گاو به دنیا امدیم....گاو زندگی کردیم....گاو مردیم...گناه بزرگ ما ، پیشانی سفید ما بود!

*از:گاو      به:پژوهشکده شبیه سازی          موضوع :گاو   

  ما به اندازه ی کافی به خودمان شبیه هستیم میشود شما مارا شبیه سازی نکنید ؟    امضا :گاو

 

*ابوالقاسم تقوایی

 

 

 

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:20 توسط ...!| |

 دوباره خواب به چشم ندارم امشب ... نمیدانم این روزها چه میکنم!
عاشق تنهایی بودم ... اما این روزا دیگر نیستم ... از تنهایی میترسم ...
شاید ترس از دست دادن ... شایدم مرگ ... نمیدانم !
نمیدونم باید چیکار کنم فقط میدونم که نمیفهمم !وقتی در سطل زباله رو باز میکنی یه بوی گندی به مشام میاد ... تا حالا احساسش کردی...! آره ! حتما احساس کردی...!!
واسه منم این روزا همه چی بوی گند میده ... حرفام,افکارم, کل زندگیم بوی گند میده... بوی گندی که همه ی وجودم و پر کرده ...
.:. چرا نمیخوای قبول کنی؟!سحر نوبت تو ! با حرفای دیشبت لهم کردی ! پاهام دیگه جود نداره که بخوام یه قدم بیام طرفت!و و و و و و
چقدر همه چی توی ظاهر قشنگ و دوس داشتنی! هیشکی همین دختر و پشت درهای بسته ی اتاق ندیده! نشنیده ! حتی بهترین و نزدیک ترین کساش!
.:. هی تو! آره خودت! نگو من میشناسمت! نگو میدونم چیی کیی! نگو دوست دارم! کلمه ی مزخرف تر از این هست!
.:. هی تو نخند به حرفام!  یه روزایی منم میخندیدم که ببین این چی میگه! آخه این چی میفهمه ؟! به خدا تو عالم دهر نیستی! هیچی ندیدی هنوز! منم نیستم!
افتضاح چسبیدم به پرو پاچه ی این زندگی و اونم همینطور! نمیدونم کی میخوام دست از سرش بردارم! و اون کی میخواد دست از سر من برداره!
دلخوشی های بیخودی واسه دلخوشی بقیه! خوشحال بودن های دروغکی واسه خوشحالی بقیه! دلقکبازی های مسخره واسه خندیدن بقیه! کسی هست که من و بخندونه! نمیدونم کی قراره منم واسه ی خودم زندگی کنم! خدا میدونه!
 هه...
نمیفهمم چی شد ؟ چرا شد ؟ اون همه صبوری؟ حالا که دچار شدم چرا ؟ واسه چی وقتی دارم بهت عادت میکنم نیست میشی ! نابود میشی ! من لجباز تو بدتر من ! نمیخوام بگم چی شد ولی میخوام بگم تقدیر اینه ! اینه که اول مراقب دلت باشی ! بعد که دچار شدی همه چی تموم شه !این یعنی شب نخوابی این یعنی چشات بسوزه این یعنی خودت رو به باد بد و بیراه بگیری ! این یعنی نخوای چیزی بشنوی ! نه نصیحت نه حقیقت ............................حالا نمیدونم باید چیکار کنم ! باید دلت رو بگیرم یا دلم رو ! اون جوابی که از من میخوای خودمم نمیدونم !به خدا نمیدونم ! بیا یه بار که قسم میخوری فراموشم کنی فراموش کن ! به چی قسمت بدم ! انقدر عذابم نده !

 

.:.بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی
به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک
محبّت است که زنجیر می شود گاهی.:.

 

حرمت نگه دار دلم گلم کین اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است....

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 13:44 توسط ...!| |

به سکوت محض که میرسم گوشم ویزویز میکنه ... تشنمه... تشنه ی یک ثانیه سکوت سکوتی که هرگز نمیشکنه... عاشق از بالا نگاه کردنم به همه چیز و همه کس وقتی اینجوری میخوابم و مینویسم به فاصله ی یه کشو قدم از کاغذم بلند تره ... چه تلاشی میکنه  ... فکر کنم پاهاش شکسته زیر انگشت وسطی دست راستم .... دلم واست نمیسوزه .... من همونم که سقف دهن مورچه رو دید...

جیرجیرک به خیال خودش لالایی میخونه ولی واسه ی من معنی ریتم روزهای تکراری رو میده...تکرار...تکرار

سایه روی کاغذم خم شده ... نصف سفیدی نصف سیاه ...نمیدونم چرا هرجا دستم میره سیاه میشه ...اینا کجا میرن ساعت پنج و نیم صبح

از دلت شروع کن شاید برگردی... از دلم شروع میکنم .... شاید قدمی به سمت نگاهت ... به سمت چشمانی که باز شده و پلک نمیزند ...دلم میگه ((باش)) ... عقلم میگه ((زندگی کن))... یاد یه چتی افتادم:-صداقت با همه میره صداقت با یکی میاد- این روزا به هیشکی راست نمیگم!.... یکی گفت مثل کوه پشتتم ....آخ اگه همه کوه ها مثل تو بودن که چی میشد ...فقط میدونم بید هم نبودی ...

ثانیه شمار ساعتم فریاد میزنه...

دلم...مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون*...دلم

حرمت نگه دار دلم گلم این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است....*

ساعت روی دستم میدوه و ساعت جلوی چشام ثابت ...من بازیچه ی این زندگیم که گاهی میدوه و گاه گاهی توی سکوت سرد یخ میزنه ...

اینجا هیچ کبوتری پرواز نمیکند ... اینجا هیچ شبی صبح نمی شود ... اینجا خ.ابی به چشمانم نمی اید...سند زده ام همه را یکجا به حرمت چشمان تو*....

میروم به آنچه نمیخواهم و میخواهم ... من چشمانم را بسته ام و تو مرا میبری .... به بیراهه ها ....بار ها در قلبم به صلیب کشیدمت و بارها رها شدی ... با قلبت .... با دورغت... با بازیت ....

نه به کفر من نترس من به نمیدانم های خود ایمان دارم *...

آیا میان این همه اتفاق تو برای من اتفاقی  ؟..... فقط یک اتفاق....

*حسین پناهی

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 17:5 توسط ...!| |

امشب وقتی مامانم کلی باهام حرف میزنه و نصیحتم میکنه (البته همه ی حرفش سر اینه که چرا مثل آدم چیزی نمیخوری و اعصاب نداری و اینا !!!!!) با همه ی مثال هایی که واسم میزنه ته ته دلم میگم باید حق رو بدم به اون ! بهم میگه درست زندگی کنم شاد باشم و سعی کنم در مورد آدما بهتر فکر کنم ! میگه چرا فکر میکنه همه باهات دشمنی دارن و هیچکس باهات نیست .... نمی دونم این چیزا رو از کجا فهمیده ولی فهمیدم که خیلی چیزارم میدونه !

طبق معمول میگه من یا بابات با این مسائل هیچ مشکلی نداریم ولی جون خودت حواست به خودت باشه ، بفهم چیکار میکنی ، بدون با کی هستی بدون اون کسی که تو ذهنت میکنیش خدات شاید ....

راستی گفت یه کم در مورد آدمایی که قرار کل سال رو باهاشون سرکنم بهتر فکر کنم تا خودم راحت تر باشم

خلاصه کلی حرف میزنه و بعد همه اینا که میگه حس میکنم ازشون دورم حس میکنم دلم واسشون تنگ شده ! کنارشون بودم ولی فقط با جسمم خیلی وقته حسشون نکردم خیلی وقطی باهاشون نخندیدم و گریه نکردم .... خاطراتم رو که مرور میکنم میبینم واقعا بهترینن !!! برمیگردم کنارشون که دیگه نه افسرده باشم نه عصبی بر میگردم کنارشون واسه اینکه زندگی کنم شاید فردا دیگه فرصتی واسه زندگی کردن پیدا نکنم

((...من آنچنان بینا نیستم كه رویایتان بینم!آنچنان هوشیار نیستم كه دسستتان بخوانم! آنچنان روشن نیستم كه كه تاریكیتان روشن كنم
اما من خانه ای ویران نكردم.....دستی را بی سیب، با سنگ نكردم.....خواسته خنده ای پاك نكردم،اشكی جاری نكردم...... برایتان آرزو كردم!!! آنچنان خواستم كه شود آنچه خواستید.....برایتان زیبایی،برایتان امید برایتان نور خواستم!خواستم آنچه را كه میخواهید ،نه كه به چنگ گیرید، بل درآغوشتان گیرد!من آنچنان به گفته هایتان شنوا نیستم! به كرده و نكرده هایتان آگاه نیستم! من نمیتوانم برایتان قصری بسازم،پر طلا،پر رنگ،زیبا
اما سایه هاتان سبز میكنم! برایتان خنده آور،برایتان دلقك میشوم!گریه هاتان گریه میكنم......................... مرا به خاطر هیچ نتوان كردنم ببخشید........ باور كنید نه كه نخواستم.......نشد،نتوانستم ...))

!

 نفس بکش...

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 2:33 توسط ...!| |

نفس بکش ...
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:53 توسط ...!| |

طاریک ! گرمای منجمد کننده ! زحن خصطه ! انصانی که جزام گرفطه !صکوط نا متلغ ! ظندگی صیاح !ظندگی درد! ظنذگی بودنی بدون هتا یک دلیل منتغی برای مجاظات !

تناب ! طو فکر کردی چی حصطی ؟ طو فکر میکنی آدم چیه ؟ حا ؟ طو؟ چیی؟ طو؟ کیی ؟من ؟ حح....

بشر، انصان، آدم طو چیظی قیر اظ چمیدونم 5 یا شاید 7 لیطر خون حصطی ؟ تو چیی ؟ ها چی ؟ پصطی کصیفی عین خودم عین خودط عین هر گوصفندی مصل خودم و خودط!

بی جنبه بودن ...مثل من بودن ....شاید صخط باشه .... میطرصی دیوونه باشی؟ میطرصی اترافیانط اظط خصطه بشن.... اره شاید هغ با تو باشه....ولی نه!

 دیگر پیرحن گلیط را درار

طف میکنم طفاله های بودنم رو ! مطنفرم اظط آبرو!

دنیا چرا باید بیایم ؟ دنیا چرا باید باشیم؟ روه ، جصم ، ادم ، گ و ص ف ن د ! نه دیگه نباید به این کصافط کاری ادامه داد ! اجبار..... اح

من صردم ... من مُردم ...جناظه ...کفن، گور، نوشخار، طاریک ،صرد ،خوف خوف خوف ! پوصطی لتیف اظ برکت نعمط جزام  !اصتخان حای صوراخ! کرم حای ناب! دوصطانی سمیمی بودنی بی وغفه در جصم و مقظ ! عغلم ..کش میاد مسل یه آدامثی که از اول بودنط داری تفش میمالی احا یه لاصطیک فرصوده مونده طوی لجن...

دصط بردار و برو ول کن ....

ما را نه قم دوظخ و نه هرص بهشط اصط ...

چیه فکر میکنی من خیلی مُردم و تو خیلی ظنده ای ؟ نه منم ظنده بودم نبودم ؟ طوی ظنده بودنم طاریکی بود طرس بود فغت هرکط ِکح نیصت . ظنده حم کح بودم آشغ خاب بودم !

! اونجا کح طو حسطی نمیشح نفص کشید ولی اینحا درصت کار صخطیه ولی به صوراخ ریظ واصه نفص حصت یه راح هل !

چشام رو مهکم روی حم فشار میدم ! سدای انفجار میاد ! دصطام رو میارم که گوشام رو بگیرم...پیداش نمیکنم ! چیظی چکه میکنه روی طن بی صرم ! مقظ له شده! اح ! حمه ی موحای تراشیدم صیخ شد ! هالم  داره بحم میخوره !

 دیدی باذگشط حمه به صوی او نیصت . جحان نمیجرخح! میپره بالا پایین حالط رو بحن میظنه . تحوع! اق میظنی . بالا میاری بحرام گور اظ پله بالا میره ! تکرار میشود حمه چیظ .

صفیدی ! پاک نه ! تو صرخی و پاک طرینی ! صفیدی کصیف چشام ... صیاحی خشک شده ... خیصی! اح ! اظ حمون روز اول مجاظاطم خیص بود خیص خیص !

 اوخ درد !. باوفاصط درصط مصل یه صگ ! حمیشه حصط هتا این ظیر !

 دیدی ؟ باظگشط حمه به صوی او نیصط ؟ من اینجام حنوظ !

پ.ن : میخواستم بدونم عاقبت غلط زندگی کردن چی میشه ؟!

پ.ن : قدم ها رو که درست بر نمیداریم ، دست هارم درست نزاریم  !

پ.ن: خستم و الان خوبم چون همه ی نفرتم رو نوشتم !

پ.ن : و تویی که میخونی نمیتونی بفهمی من چی نوشتم !

پ.ن : شرمندم که شاید حالتوم رو بهم زدم!

پ.ن : راستی من خوبم ! ولی تو چی؟!

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 15:10 توسط ...!| |

وقتی بهش فکر میکنم چندشم میشه.....کثافتی هستی که لنگت نیست......... از خودم متنفرم .... خاک بر سر من نکبت .......اصلا اون من بودم اونجا............ چرا نفهمیدم چی شد ؟!!!!!........واسه خودم متاسفم !.....بایدفراموش کنم.......ولی اگه تو نکبت اون دهن کثیفت رو باز نکنی !...........چرا اراده نداشتم بزنم توی گوشت عوضی؟................زود بود نبود ؟؟؟...............عوضی نکبت....بیشتر اینا روت حساب میکردم ...............خیلی بیشتر آدم بودی واسم .... نکبت آشغال ............ شمردی چند روزه نگاهت نکردم.....دیدی فرار میکنم!!!................. نمیدونین انقدر بهمم ریخته که خوشی این چند روزه یادم رفته !....... جنبه نداری اشغال......... گلوم میسوزه...... از دماغم دوراوردیش ها ......بعد نکبت میاد میگه هر زمانی..... چند سالمه ؟! ۱۵ یا ۱۶ ! فکر کنم بزرگترین گناه زندگیم برمیگرده به جمعه ظهر!!!!............................ ای خدااااااا ! کم بود ؟! نه ! نمیتونم باورش کنم! از خودم بدم میاد !! وااای ! باور نمیکنم ! خوبه که تا یه مدتی نمیبینمت !

 

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:17 توسط ...!| |

Buzz!!!

بسه بودنت ! ...من خر رو بگو ...... بابا ول کن تمومش کن ! ..........اصلا تو کجایی ؟ نه تو کوشی!؟..... پس چی داری میگی به من ! آخ ! قلبم بود ؟ اصلا به تو چه ؟! ..........

نه ! تو این وسط چه میکنی ؟! اصلا کی به تو گفته صبح ها بیای منو صدا کنی که من بخوام عادت کنم چشام رو تو چشات باز کنم ! اااااااه ه ه ه ! ....................تو فقط کم بودی انگار !.......مجبورم میکنی بهت فکر کنم ! نه تا این حد ! همیشه خوب بودی ! بهتر منی ! چقدر راحت دارمت اگه بخوام !.................نمیگفتی قبلنا ! ای ذوب بشه اون چشات که همه چی ازش میباره !................. تو قبلانم واسه من بودی ! الان پر رنگی ......................... چه مسخره ! دپرسم کرد !

خیلی خری که این سوال رو میپرسی ! مگه میشه ؟!................... من که آدم شدم ! ......میگی نه ! حالا ببین !حالا بکش ! حالا بسوز ! حالا بمیر !خب که چی ؟............ آره خب حق با تو !چیه ؟ فکر کردی نیاز دارم بهت ! هه.... جمع کن خودتو با کاسه کوزت ! آره بابا میفهمی اینو آآآآآآآآآآآآ / رررررر/ ه ه ه ه ه  ! به درک که نمیدونی ! خب نمیدونم ! معنی این کارت چیه مثلا !............. سحر یه روزی اینایی که امشب زدی رو پست میزنم !.......نیمرو میخوری ؟! .............کی ؟! همسفر ! حالم بهم میخوره ! نه بابا نمیخونم!................... اوووخ! سوخت ! دلم ها ! ترحم ! متنفری ازش نه ! به درک ! ................. مداد قرمز داری ؟ ماله من سرش شکسته ! نه مال تو شکسته! ...........حالا که نمیکشی میکشم ! نمیتونی ببینی خوبم ؟ ببین منو خوووبم ! ببینمت ! نه دیگه ! آی که چه لذتی داشت ! دری وری گفتی ؟ دفعه ی بعد یکیم تو دهنت میزنم !..................... خودت بودی ! دست چپت بود یا راست ؟! چند تا یادگاری ؟! ............ آبی دور ! نمیدونم !؟................... آره خب برو ! نه ! به درک که دلت تنگ شده !.................اوف ! چه بادی به خودش کرده ! باید سوزنت زد شهر رو باد ببره !....... خاک بر سرت که نمیشه نگات کرد !....تو هم دیگه تو نمیشی واسم !

فاصله قد یه دنیاست بین دنیای تو و من !دنیای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور !................ 82 تا ! که چی ؟! دوباره ؟! نه!!!!!!!!!!! نمیخوام !!!!!...........قرار بود عوض بشم ! نچ ! گفتم نمیشم ! ..........کی گفت معتادت شدم ! هه ! ول کن !...........واسم ارزش داری که از عشق بگم واست .......... چون منم که گم شدم توی معنای نگات ! دارم میفهمم از لرزش صدات ! امیدوارم فردا دیگه آخریش باشه ! ...................نمیخوامت ! ضربه ای که باید میزدی زدی !...... خب بخور که چی ؟!.....................اصلا کوشی تو ؟ صدات میاد ولی پیدات نمیکنم !....................چرا نیشت باز همیشه ؟! روتم خوبه ها ! ............چسب زخمم که ندارم ! اه ! .................کجا بیای !!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ نه بابا !

چرا نمیخوابی ؟!..............خط رو عوض کن ! چایی ! داغ ! منم ! داغ!هوا! داغ ! ......آخ سوختم همه چی داغه این روزا ! عشقم داغه؟! دستم میسوزه یا قلبم ؟! هه !دهنت ‍! .......

 

پ.ن: خوبم و اینجوری بهترم !

پ.ن: کسی نفهمه راحت ترم !

پ.ن: برداشت ممنوع !

پ.ن: کاشت آزاد !

پ.ن: .....!

پ.ن: ویرایش باشه واسه بعد ! داره خوابم میگیره!

پ.ن: بخون نمیخوام فقط من بخونمش ! تنها من خوندنش اذیتم میکنه !این پایین میزارمش !

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 4:4 توسط ...!| |

نمیدونم چرا دیگه اینجا هم نمیتونم حرفم رو بزنم اینجا هم نمیتونم فقط فکرم باشم فقط دلم باشم

همیشه وقتی از نصیحت ترسیدم واسه ی همین بوده ، واسه ی اینکه این نصیحت کار دستم نده  پشیمونم نکنه ،عصبیم نکنه ،دلم رو تنگ نکنه تنهایی رو تیره تر نکنه !

آره واسه ی حرفات بود ، چون حرفات خودت بودن چون دروغ نگفتی

کجایی ببینی که باختم که این بار چون نخواستم تونستم تنها باشم تونستم ریسک کنم

این بار نیستم برای هیچکس ! و نیستی که میخوامت ، که دلم واست تنگ شده ! که دلم تنگه ...

عادت ....                                                                                                                       

همیشه یه جوری بوده ! من به بودن آدما عادت کرده بودم به بودن تو به بودنم ولی حالا دارم عادت میکنم به نبودن ها به نبودنت و نبودنم !

خوب میشه که کم کمک از یاد و دل آدما بری که بتونی به نبودنشون عادت کنی !

تنها بودن این دفعه فرق داره این دفعه تنهام ولی نه بی حرکت ، این بار سرم رو میندازم پایین و راهم رو میرم راهی که هیچ اختیاری توش نیست و تمامش اجباره ، زندگی فقط یه بازیه که باید تا غول آخرش رو بری و هرچی بیخودی اونجا ها بچرخی به هیچ نتیجه ای نمیرسی و اگه دیگه آخرش game over  بشی بدبخت واقعی هستی . 

 

سرت رو بالا بگیر من کنارتم هنوز

چی آوردن به سرت که می نالی شب و روز

 

من تورو باور کردم ولی نشد که باورم رو برات بگم ، نشد که خودت رو از من بشنوی –

الان زمانیِ که از دوست داشتن تنفر دارم ، دل چیه بابا ؟! کی میفهمه دردت رو ؟ یا همه یا هیچ ، نه؟!

 

 

این حادثه شده باعث بغض ابدیه من

از فکر تو حتی چشمام نمیاد روی هم

چراغ خونه ی من شده کمتر از نور شمع

پس فقط وجود تو بود، که نیرو میداد به این نور کم

تو بگو با این تاریکی چطور بسازم

بگو تو این زندون چطور بسازم

قلب من تو بودی و نبض من با تو میزد

با رفتن تو خزون شده ، یه درخت خشکم ممبعد

 

( ....!)

 

فکر نمیکردم یه روز ازتو بنویسم !چه برسه به اینکه نوشته هات رو بنویسم !

 

آره این  آپ گفتن همه ی حرفامِ و بعد از این سکوت چون دیگه چیزی برای گفتن نمیمونه.

همین الان نگاهم خورد به پنجره و ماهی که از توی یکی از مربع های این پنجره داره میبینه که چقدر آشفتم

داره میبینه وقتی دارم به دوریت عادت میکنم و بعد از یک هفته نمک روی دل زخم خوردم میشی چه حالی میشم، داره میبینه که میخوام باشی ، این ماه  روشنِ خیلی ر و ش.............

منُ کشتن و هنوز مرده ام ، این بار زنده شدنی در کار نیست

چندین بار بهت گفتم که این یه قول ، یه شرط – هر بار خندیدی گفتی مگه آدم با خودش هم شرط میبنده ؟! گفتم اره و تو حالا باید بفهمی دلیلش رو !

و باید بدونی که دست من رو توی شکستن باز کردی ! توی بد بودن ،توی دور شدن ! توی.....                    

 

همه میدونن ! من عاشق کسی بودم که بابامِ!قبل از همه ی دوست داشتن هام دوسش داشتم! که طاقت دیدن حتی یه لحظه دردش رو نداشتم ولی اونم واسه ی خودم نزاشتم ! بحث ، حرف بیخود ، بی حوصلم ! یه هفته ای میشه سردرد دارم . تیر خلاص رو اون میزنه ، با این تیرش خرد میشم ، ....شبُ بیدارم و گریه.......... دلم میخواد مثل قبل دوسش نداشته باشم چون اون...... بابامی ! 15 سالِ دوست دارم ... ولی یه جا یه حرفت منو خرد کرد ! دیگه دلم باهات صاف نمیشه ! اون بعدازظهر بهونه بود ! بغضش مال اون حرفت بود !هه....

 

ایشالا دچار شین ! به شرطی که بمونبن!

 

گریه کنم یا نکنم اخر ماجرا رسید گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

 

اینجا دیگه آخر داستان منه ، اینجا آخر دیوونگی ها و سر خوشی ها و افسردگی هاست ، باید قدم در راهی بی برگشت گذاشت و فقط فکر کرد ....فقط فکر به خواسته ها !

 

من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم. من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت،بهارم رفت،عشقم مرد،یارم رفت

(سیاوش قمیشی)

 

حیاط خونه ی ما هیچ وقت سیب داشت !

 

 

دستام یخ زده برو بهت نیازی نیست

تو باید درس بخونی بگیری نمره بیست !

میخوام تو مسیر تو دیگه راه نرم

بیخود امشب حس میکنم راحتم !

میای تو یه روز میگی ......

میگم دیگه دیر شد بشین پای خاطرهام و داد بزن.....

امشب قسم میخورم تو با هیشکی خوشبخت نمیشی

امشب بازم  اشک شده مرهم این دل من

بی من ، میدوی دنبال رد پای من

اما ندو نوبت توِ که بسازی با زجه های شب

چون هنوزم میترسی از نگاه من

یادته چشام خشک شد به آسمون شب

همونجا بمون تا بشی خسته پای در

در باز نمیشه میفتی به پای من                                                                                                    

میگی ....بیا ...تروخدا نرو بمون پیشم

میگم من تصویره بی نقاب تورو دیدم

یادته التماسم ؟! توروخدا بیا پیشم

بکش ببین چه دردیه نبودنم

گفتم بیا نزار این بغض رو بشکنم

گفتم نرو بمون تا همیشه سحر شبای تار من

(....!)

به جای ... های توی شعر هرکی میدونه اسمش چیه اسمش رو بزاره !

راستی ، سبک نوشته هاش رپ !

بالایی شروع نمک های امشب روی زخم عمیق من بود !

تو داری خوب کنار میای.... با تنفر ! حیف نمیتوم بهت رنگ تنفر بزنم ، وقتی عکست جلوم و شعرت دست و صدای توی گوشم !

بس درد دل

خوابم نمیبره ، سرم درد میکنه

باید یه برنامه برای همه ی اجبار ها بریزم ، وقتی بهش فکر میکنم ، عق میزنم !

نمیدونم یه روز دوباره میای اینجا یا نه ولی یادت باشه که من .....

"وقتی آدما به بی اعتمادی از به همه چی دیگه میرسن دیگه  فقط خودشون مهمن ! میفهمی ؟"

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 4:55 توسط ...!| |

دیگه زندگیم داره ته می کشه

از دلم پیاده شو ، آخرشه

نه ، بمون ، شاید بازم جون بگیرم

نه ، برو ، می خوام که راحت بمیرم

نه ، بشین ، که سر رو شونت بذارم

نه ، پاشو ، که دیگه دوست ندارم

نه ، نه ، نه ، بیا ، بیا و دستامو بگیر

عشق من ، بیا تو هم با من بمیر

پ.ن: اینم از این !

پ.ن : انگار فقط منتظر این جمله بودم "لیاقت نداری"

پ.ن: خوبه من کاری کردم که هیچ کس نمونه !

پ.ن: تو رو دوست دارم و گریه..... شب و بیدارم و گریه...

پ.ن: تو هم  برو............... به درک

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 17:15 توسط ...!| |


Design By : Night Skin